تبليغاتX
ندای شعیب
 
ندای شعیب

 
به خواهرم ارغوان

روزنفس نفس زنان رو به سراب می روم

خشک گلووتشنه لب به عشق اب می روم

شب که به خانه می رسم شکسته بال خسته جان

درغم فردای دگرباز به خواب می روم

ازتن خشک شاخه ها توقع جوانه نیست

اسب نفس بریده راطاقت تازیانه نیست

ازگل چهره سوخته طراوتی طلب نکن

برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن

فرشته نجات من دیر به من رسیده ای

کهنه شده زخم من کوشش بی سبب نکن

? نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
با خودم گفتم

خداکند که در میان علفهای هرز نمیری

لا اقل تا وقتی که مسافر تنهای این کویری .تو دیگر از لذت کوچ پرندگان بگذر که تو تنها میهمان نا خوانده این مسیری

بی گمان تلاش تو بی فایده است

با خودت باز گو کن آن هم برای چند بار تا شاید این عاقبت را بپذیری که برای همیشه ......

در زندان باور خاطره ها اسیری

نمی دانم که چگونه توانستی با این دل ساده ات بد کنی و تا خواست لب بگشاید با دستی بر لبانش

راه گفتنش را سد کنی

خداکند که آسمان قلبت برای دلتنگی این روزها ابری نشود.........خدا کند که احساست با عقلت در گیر نشود

خدا کند که در میان علفهای هرز نمیری ........خداکند.........

? نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |

استاد رویت را به ما نشان بده (تمامی دوستداران شعر جلال)
? نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385 ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط  شعیب | پیوند |

من از طرف استاد جلال برادر بزرگ و فهیم من که واقعا

 

 

حق استادی بر گردن من داره و من هر چی دارم از او

 

 

دارم قول میدم که به زودی استادجلال وبشو راه میندازه

 

 

و همه از دانشش بهره مند میشیم و کدورت بین استاد

 

 

و خواهر خوبم .......هم بر طرف خواهد شد.

 

انشالله

? نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385 ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
سکوت

وقتی نفس تو سینت راه فرار نداره

بزار که ابر چشمات رو گونه هات بباره

وقتی یه جا می شینی که رو بروت سرابه

فرصت بده به چشمات تا ساعتی بخوابه

وقتی که زخم زنجیر رو شونه هات می شینه

نگاه مهربونت رنگ غمو میبینه

وقتی که با کلامت غزل نمیشه آغاز

فریاد تو شکسته به زیر پای سرباز

وقتی که هر ترانه بغضی بشه تو سینه

بهتره که نزاری کسی تو رو ببینه

وقتی رو بوم قلبت سیاه بشه زمینه

سفید معنا نداره رنگ سکوت همینه  

 

? نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
مرگ پنهانی

من از گردش دوران دلی دارم طوفانی

مست و دیوانه و آواره در پریشانی

من آباد بودم و سر سبز و پر طراوت

ولی اکنون خرابه ای رو به ویرانی

هر آنچه که به قیمت جان خریده بودم

چه ارزان فروختم من به آسانی

من از طلوع پر نور خورشید آمدم

غروب کردم دراین بن بست ظلمانی

دیگر از مناره هایمسجد قلبم نمی آید

بانگ ناله های دلسوز روحانی

رو به خاموشی قدم بر می دارم ولی

در تاریکی شب رو به مرگ پنهانی

 

? نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385 ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
شیطون زیاده همه جا

? نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
تنهایی

من و تنهایی به هم خو گرفته ایم

من و تنهایی به هم قول دادیم

نگذاریم کسی خلوتمان را به هم

بزند.ولی من دزدکی به تنهایی

خیانت میکنم .......و میدانم عاقبت

من مرگ در تنهاترین تنهایست

? نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
معصومیت

 بعد از من و تو عاشقی شاید به قصه ها بره

      شاید با مرگ من و تو   عاشقی از  دنیا  بره .....

? نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |

  

? نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
بی بهانه

میدونی  که جنس ما ازغزل و ترانه نیست

 

هرچی میگیم دورنگیه حرفهای عاشقانه نیست

 

جونیمون تلف شده هردوتامون خوب میدونیم

 

دوستی روباه و خروس دوستی صادقانه نیست

 

هردوتامون کلک زدیم به این دلای خستمون

 

دشمنیمون  ساده شده محتاج یک بهانه نیست

 

بزاربشه هرچی میشه میخواام بگم حرف دلو

 

بگم که اشتباه شده عشق ما عاشقانه نیست

? نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |

من دزد عاطفه ها نیستم من دستفروش عشق در کوچه

 

ها نیستم .من نگاهم را از تمام نگاها ی درنده می دزدم

 

چون فریفته ءنگاه خود فریفته ها نیستم .

 

من هنوز هم خودم را دوست دارم من از دیار از خود

 

گذشته های پوشالی نیستم .

 

من منم در سادگی همین دو حرف کوچک من هم سفره

 

خود بزرگ بین ها نیستم .

? نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
آفتاب من

ندای من هر روز از شرق طلوع میکنددرست همان لحظه که من از غرب غروب میکنم

آن لحظه که شما مارا باهم ببینید نمی دانم کسوف شده است یا خسوف

سایه ءسنگین او بر تن نحیف من می افتد یا سایهءمن از تابش سوزناک بزرگیش به خود می بالد

او آنقدر بزرگ است که تمام ستاره هایم رایکجا به او تقدیم میکنم شاید بر این دل شکسته ءشب نوری از آن اسمان بیکرانش بتابد

ندای من دست نیافتنی تر از آنست که تو فکر میکنی

? نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
برای ندا

توازدوردست ها آمده ای به من نظاره کن

در میان عاشقانت تنها به من اشاره کن

مراجدا کن از تمامی دوستدارانت

آنگاه انهمه بی شمار را شماره کن

همه را بسوزان و پر از شراره کن

از سوختن آنها خوشم خنده ای دوباره کن

تمام نوشته های مرا به دیدگانت ببوس

باقی نوشته هاروبه اشاره ای پاره کن

مرا از شاخه زندگی بچین و گوشواره کن

ویا در پهنای آسمانت درخشانترین ستاره کن

گوشه ای ز مهرت به من نشان بده

وتا ابد مرا برای چشمانت آواره کن

? نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
دیوانه

دراین سراناشناسی مراجارمی زند

دیوانه وار مشت به دیوار می زند

من خوابمو در من توانی نیست

ناجوانمردانه به خوابم خار می زند

سکوت شبم را شکسته است

انکس که فریاد نابه هنجار می زند

می کشانداین پیکرازرده خاطر را

به صلیبی بر کشیده از چوب سپیدار می زند

گاهی به نوازش این روح خسته ام

غریبانه چنگی بر تن تار میزند

شگفتم که این ناکس ناشناس

از چه رو اینهمه دست به آزار می زند

? نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |

تو شهرمون یه سایس

یه سایه مسافر

که اسمشو گذاشتن

غریبه ها مهاجر

مهاجر شهر ما

دل به کسی نمیده

خسته ازاین زمونس

جونش به لب رسیده

میخواد بره از اینجا

ولی خبر نداره

جایی براش نمونده

تو شهر بی ستاره

یکی میگه مهاجر

دل به کسی سپرده

حالش بزاش خرابه

ولی هنوز نمرده

یکی میگه بعیده

دل به کسی ببنده

حرف بزنه با کسی

یاکه بروش بخنده

من موندمویه سایه

یه سایه ءغریبه

نمی دونم چی میشه

عاقبتش عجیبه

? نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
تقدیم به ندا

طاقتم سر اومده می خوام برم ازاین دیار

ابر بارون زده ام پشت سرم گریه نبار

اگه روزی اومدی سر بزنی به خونمون

جای خالی منو برام گل لاله بزار

اگه اومدی شنیدی بی تو مردم نازنین

بدون از تنهایی بوده .به آب زدم من بی گدار

اومدی با مهربونی قلبمو پر بکنی

ندونستی عاشقت میشم ای گل من دیونه وار

هر نفسی که میکشی به روح من که میرسه

روحمو پاک میکنه از تلخی گرد و غبار

هر چی از عمر من باقی بمونه نازنین

همشو به پات می ریزم ای گل همیشه بهار

? نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
جزیره (سیاوش)

من همون جزیره بودم خاکی وصمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجاقامتم یه بسترنرم

یه عزیزدردونه بودم پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبزخالص روی انگشترتو دریا

تاکه یک روز تورسیدتوی قلبم پاگذاشتی

غصه های عاشقی روتووجودم جاگذاشتی

زیررگبارنگاهت دلم انگارزیروروشد

برای داشتن عشقت همه جونم ارزوشد

تانفس کشیدی انگارنفسم برید تو سینه

ابروبادودریاگفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پاگذاشتی

اما تا قایقی اومدازمن و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل و تنها و غریبم داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت ........... 

 

 

? نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
ضیافت شام

ضیافت شام من امشب ..امشب چه غریبانه است وقتی اطاقم هنوز بوی نفس های تو را میدهد

لعنت بر این سکوت مرگبار تنهایی من که بی گمان لحظه جان دادن مرا انتظار میکشد.تو از خلوت آیینه ها با چه رمزی عبور میکنی که انعکاس قدمهایت مرا صدا میزند

آه و باز هم آه ....عجب که این سایه منست که در این خلوت شب به تنهاییم نیشخند میزند

روبروی من صندلی تنهایی نشسته که روزگاری همدم لحظه های بیقراری من بر آن تکیه میزدو از آن گوشه چشمش هزاران قصه برایم میگفت تا خواب پرده سنگینش را بر چشمان من میکشید

باز آفتاب بر چشمانم خنجر میکشد ومن می فهمم که تو سالها در آن حادثه تلخ جاده هراز رفته ای ومن چند سالیست که تنهایم

لعنت بر این تنهایی

? نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
دعا میکنم

دعا میکنم خدا ازت نگذره

فکرت عذاب شده برام یکسره

نامردیم حدی داره میدونی

یک ذره شم باعث دردسره

دعا می کنم هر چی ازم گرفتی

یکی بیاد بیشتر ازت بگیره

باهرکی که بدون من میشینی

جلو چشات جون بده وبمیره

? نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
 
درباره ما
وبلاگ
نوشته های پیشین
پیوندها