تبليغاتX
ندای شعیب
 
ندای شعیب

 
تو ابرومو می بری

یکی می گفت ارزون بدم

یه دل تازه می خری 

خیالمو راحت کنی

تموم شه این دربدری

 

حتی اگه مفتی بدی ....نمی خرم تو آبرومو می بری

حالا مگه چقدر میشه

این دل سر خورده من

بیا بهت نسیه میدم

مهمون ناخونده من

حتی اگه نسیه بدی ....نمی برم رفیق وامونده من

عجب دل ری داری

مگه میخوای چکار کنی

جواب سر بالا میدی

دائم میخوای فرار کنی

دستتو خوندم کوچولو....میخوای منو شکار کنی

? نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
برای تو

میخوام  امشب برای تو قصه بگم اما قصه من شبیه هیج یک از قصه های دوران کودکیمان نیست.دیگه دلواپسی قصه های من و تو گذر آقا گرگه به آغل بره ها نیست.ایندفعه یک کمی فرق داره .چون قصه ما به سر نمی رسه و لی آقا کلاغه خیلی وقته که به خونش رسیده

قصه ما خیلی ساده شروع شد .یه روز هوا بارونی بود تو کوچه ها همش نذر مهربونی بودمردم به هم خنده قسمت میکردن به نظرم فقط اونروز یه روزآسمونی بودتو می اومدی مست از زیبایی انچنان که صدای هلهله وشادی شقایقها رو نشنیدی ....مژهات سایبون چشمهای مهربونت بودونگاهت به اسمون آه عزیز من تو چقدر دست نیافتنی بودی .دوست نداشتم حرمت نگاهت با تیزی زخم نگاه غریبه هاآزرده بشه...........

آه بهانه من چه زود خوابیدی .....ولی قصه هنوز مونده مونده مونده .....

 

? نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
عجب

عجب دیگر نمانده چیزی از ان جوش وخروشم.دیگر بدون تو نمینشیند هیچ نوایی بر سفره گوشم همیشه میگیویی که هیچ وقت مرا ندیده ای ....ولی نه عزیزم اشتباه نکن دیشب که از خیابان گذشتی مرا دیده ای ...آری ..من همان مرد دل شکستهء سیاهپوشم که سالهاست که از خاطر تمام عزیزانم فراموشم
? نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
خیالی نیست

دیگربرای برگشتن مجالی نیست

به قول شادمهر دیگه خیالی نیست

ویابرخلاف نامه های گذشته

ازدوری شما هیچ ملالی نیست

درگلشن سرسبزدوردست

گذربلبل عاشق رنگین بالی نیست

بر سر سفره ما راحت منشین

که بران تکه نان حلالی نیست

اگرفردابرسی به سرای ما

نشانی زما در اینحوالی نیست

که ما نقشی بودیم بس بی همتا

که مثالش به هیچ دار قالی نیست

? نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
هماغوش

امشب تو حرفهای مراگوش می کنی

وفردا درپس کوچه ها فراموش می کنی

شمعی که روشنی بخش تنهایی من بود

به نسیم گیسویت خاموش می کنی

تو مرا با تب پر حرارت کوچه ها

پشت این درها سیاهپوش می کنی

هنوز به ان امیدم که روزی

مرا با وجودت هم اغوش می کنی

? نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
دردمن

دردمن راکسی نمی داند

دردمن دردی ناگفتنیست

غم فشار می اورد هر دم

برتپشهای دلی که مردنیست

نمی دانم که فردارا چه کنم

بدون کوره سویی زنور امید

باچه شوقی برخیزم زخواب

بی شادمانی دراین سپیده سپید

سالهابی خبر بودم

ازدلم ازانچه مشهوداست

خانه ای خاکستری دارم

رنگ اسمانش چون دوداست

دمی ازیادمی برم ازدل

شادم از گذر زندگی

لذت بر دست دلم می خشکد

با یاد اوردن ان شرمندگی

افسوس که با دست خالی

نمی رویدنهالی در دشت

یک عمر در حسرت می مانم

در حسرت لحظه ای که بگذشت

 

 

? نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
خدایا

خدایا تو میدانی چرادستی می لرزدوتکه نانی رابرمیداردکه بازتومیدانی که به چند می ارزد.ویاغم نوجوانی راکه ازفرط دلتنگی هلاک است وتو میدانی که چه گناهی از او سر زد.خدایاتو میدانی که چرا کودکی معصومانه گریان است و بی نشاط بر سر سفره خالی پدرمهمان است.تو تمام انچه راکه من گفتم میدانی بزرگی گفته که تونامه نا نوشته میخوانی پس چرامرا که هر لحظه به درگاهت می ایم بدون نیم نگاهی ز استانت می رانی
? نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
ناگفته ها

چقدر نا گفته های من وتو زیاد است.تو از شنیدن سخن میگویی و من از گفتن .هر چند میدانم که حق با توست و تا نشنوی نمی توانی بگویی.من میخواهم زبانم را از قالب زنجیر برهانم وبرناگفته هایم روح شنیدن بدمانم ودراین راه بی صبرانه تو رامیخوانم.
? نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
 
درباره ما
وبلاگ
نوشته های پیشین
پیوندها