تبليغاتX
ندای شعیب
 
ندای شعیب

 
دل خسته

دلم از هیاهوی این جماعت خسته است

بیتوته ای دارم که تمام درهایش بسته است

همچو پرنده ای رمیده از یک کوچ پاییزی

دلم بیقرار از روی شاخه ها رسته است

تو از آسمان به من چه میگویی

بلندتر بگو ندای تو کمی آهسته است

مرا به رفتن فرا مخوان ای دوست

که پایم سخت تاول زده و خسته است

? نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
زرنگی

این روزا هر جا که بری دلارو رنگی میبینی

هرچیزی که لطیف بوده بی روح وسنگی میبینی

این روزا بین آدماچیزای تازه مد شده

تیتر درشت دلارو قلب کلنگی میبینی

هرکی میبینی این روزا فکر فرار از خودشه

رنگ زلال چشمارو مات وپلنگی میبینی

نگاه هیچ کسی برات معنی خاصی نمیده

به هرکسی سلام کنی جواب :دورنگی میبینی

میخوام یواشکی برم طاقت موندن ندارم

بزار توهم برا یه بار از من زرنگی ببینی

? نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
ندای من

ندای من خجالتی ....مشکل پسندوغیرتی

ندای من بی همصدا....با منه و ازمن جدا

ندای من بی حوصله ....نزدیکمه بی فاصله

ندای من بی همزبون ....شیطون و نا مهربون

ندای من یه سر زده ....یواشکی به در زده

ندای من بی واهمه ....تنها رفیق راهمه

? نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
دار

سرم بر بالای داراست ...بیا این جمعیت را کنار بزن

تا لحظاتی دیگر نخواهم بود....بیا آزادی مرا هوار بزن

در این شلوغی که کسی به فکر من نیست

با تمام توانت بی گناهیم را جار بزن

تو هم بی صدا چون دیگران منشین

بالا آمدن جانم را انتظار بزن

بیا...بی نوایی را از قاب چشمانم بگیر

وچون سر بریدهای بر نیزه ای سوار بزن

? نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
 
درباره ما
وبلاگ
نوشته های پیشین
پیوندها