من همون جزیره بودم خاکی وصمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجاقامتم یه بسترنرم
یه عزیزدردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبزخالص روی انگشترتو دریا
تاکه یک روز تورسیدتوی قلبم پاگذاشتی
غصه های عاشقی روتووجودم جاگذاشتی
زیررگبارنگاهت دلم انگارزیروروشد
برای داشتن عشقت همه جونم ارزوشد
تانفس کشیدی انگارنفسم برید تو سینه
ابروبادودریاگفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پاگذاشتی
اما تا قایقی اومدازمن و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل و تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت ...........
?
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط
شعیب |
پیوند |