تبليغاتX
ندای شعیب
 
ندای شعیب

 

تو شهرمون یه سایس

یه سایه مسافر

که اسمشو گذاشتن

غریبه ها مهاجر

مهاجر شهر ما

دل به کسی نمیده

خسته ازاین زمونس

جونش به لب رسیده

میخواد بره از اینجا

ولی خبر نداره

جایی براش نمونده

تو شهر بی ستاره

یکی میگه مهاجر

دل به کسی سپرده

حالش بزاش خرابه

ولی هنوز نمرده

یکی میگه بعیده

دل به کسی ببنده

حرف بزنه با کسی

یاکه بروش بخنده

من موندمویه سایه

یه سایه ءغریبه

نمی دونم چی میشه

عاقبتش عجیبه

? نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
تقدیم به ندا

طاقتم سر اومده می خوام برم ازاین دیار

ابر بارون زده ام پشت سرم گریه نبار

اگه روزی اومدی سر بزنی به خونمون

جای خالی منو برام گل لاله بزار

اگه اومدی شنیدی بی تو مردم نازنین

بدون از تنهایی بوده .به آب زدم من بی گدار

اومدی با مهربونی قلبمو پر بکنی

ندونستی عاشقت میشم ای گل من دیونه وار

هر نفسی که میکشی به روح من که میرسه

روحمو پاک میکنه از تلخی گرد و غبار

هر چی از عمر من باقی بمونه نازنین

همشو به پات می ریزم ای گل همیشه بهار

? نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
جزیره (سیاوش)

من همون جزیره بودم خاکی وصمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجاقامتم یه بسترنرم

یه عزیزدردونه بودم پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبزخالص روی انگشترتو دریا

تاکه یک روز تورسیدتوی قلبم پاگذاشتی

غصه های عاشقی روتووجودم جاگذاشتی

زیررگبارنگاهت دلم انگارزیروروشد

برای داشتن عشقت همه جونم ارزوشد

تانفس کشیدی انگارنفسم برید تو سینه

ابروبادودریاگفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پاگذاشتی

اما تا قایقی اومدازمن و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل و تنها و غریبم داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت ........... 

 

 

? نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
ضیافت شام

ضیافت شام من امشب ..امشب چه غریبانه است وقتی اطاقم هنوز بوی نفس های تو را میدهد

لعنت بر این سکوت مرگبار تنهایی من که بی گمان لحظه جان دادن مرا انتظار میکشد.تو از خلوت آیینه ها با چه رمزی عبور میکنی که انعکاس قدمهایت مرا صدا میزند

آه و باز هم آه ....عجب که این سایه منست که در این خلوت شب به تنهاییم نیشخند میزند

روبروی من صندلی تنهایی نشسته که روزگاری همدم لحظه های بیقراری من بر آن تکیه میزدو از آن گوشه چشمش هزاران قصه برایم میگفت تا خواب پرده سنگینش را بر چشمان من میکشید

باز آفتاب بر چشمانم خنجر میکشد ومن می فهمم که تو سالها در آن حادثه تلخ جاده هراز رفته ای ومن چند سالیست که تنهایم

لعنت بر این تنهایی

? نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
دعا میکنم

دعا میکنم خدا ازت نگذره

فکرت عذاب شده برام یکسره

نامردیم حدی داره میدونی

یک ذره شم باعث دردسره

دعا می کنم هر چی ازم گرفتی

یکی بیاد بیشتر ازت بگیره

باهرکی که بدون من میشینی

جلو چشات جون بده وبمیره

? نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
دیکته

دوست ندارم حرفهای من

به زور برات دیکته بشه

یا که به نا حق این وسط

خون از دلت ریخته بشه

دوست ندارم هر چی میگم

حرفهای تکراری باشه

بین دلامون همیشه

عشق سر کاری باشه

دوست ندارم یه وقت بگی

میخوای منو جا بزاری

روی دل شکسته ام

به راحتی پابزاری

 

? نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
 
درباره ما
وبلاگ
نوشته های پیشین
پیوندها