تبليغاتX
ندای شعیب
 
ندای شعیب

 

  

? نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
بی بهانه

میدونی  که جنس ما ازغزل و ترانه نیست

 

هرچی میگیم دورنگیه حرفهای عاشقانه نیست

 

جونیمون تلف شده هردوتامون خوب میدونیم

 

دوستی روباه و خروس دوستی صادقانه نیست

 

هردوتامون کلک زدیم به این دلای خستمون

 

دشمنیمون  ساده شده محتاج یک بهانه نیست

 

بزاربشه هرچی میشه میخواام بگم حرف دلو

 

بگم که اشتباه شده عشق ما عاشقانه نیست

? نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |

من دزد عاطفه ها نیستم من دستفروش عشق در کوچه

 

ها نیستم .من نگاهم را از تمام نگاها ی درنده می دزدم

 

چون فریفته ءنگاه خود فریفته ها نیستم .

 

من هنوز هم خودم را دوست دارم من از دیار از خود

 

گذشته های پوشالی نیستم .

 

من منم در سادگی همین دو حرف کوچک من هم سفره

 

خود بزرگ بین ها نیستم .

? نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
آفتاب من

ندای من هر روز از شرق طلوع میکنددرست همان لحظه که من از غرب غروب میکنم

آن لحظه که شما مارا باهم ببینید نمی دانم کسوف شده است یا خسوف

سایه ءسنگین او بر تن نحیف من می افتد یا سایهءمن از تابش سوزناک بزرگیش به خود می بالد

او آنقدر بزرگ است که تمام ستاره هایم رایکجا به او تقدیم میکنم شاید بر این دل شکسته ءشب نوری از آن اسمان بیکرانش بتابد

ندای من دست نیافتنی تر از آنست که تو فکر میکنی

? نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
برای ندا

توازدوردست ها آمده ای به من نظاره کن

در میان عاشقانت تنها به من اشاره کن

مراجدا کن از تمامی دوستدارانت

آنگاه انهمه بی شمار را شماره کن

همه را بسوزان و پر از شراره کن

از سوختن آنها خوشم خنده ای دوباره کن

تمام نوشته های مرا به دیدگانت ببوس

باقی نوشته هاروبه اشاره ای پاره کن

مرا از شاخه زندگی بچین و گوشواره کن

ویا در پهنای آسمانت درخشانترین ستاره کن

گوشه ای ز مهرت به من نشان بده

وتا ابد مرا برای چشمانت آواره کن

? نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
دیوانه

دراین سراناشناسی مراجارمی زند

دیوانه وار مشت به دیوار می زند

من خوابمو در من توانی نیست

ناجوانمردانه به خوابم خار می زند

سکوت شبم را شکسته است

انکس که فریاد نابه هنجار می زند

می کشانداین پیکرازرده خاطر را

به صلیبی بر کشیده از چوب سپیدار می زند

گاهی به نوازش این روح خسته ام

غریبانه چنگی بر تن تار میزند

شگفتم که این ناکس ناشناس

از چه رو اینهمه دست به آزار می زند

? نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
 
درباره ما
وبلاگ
نوشته های پیشین
پیوندها