من از گردش دوران دلی دارم طوفانی
مست و دیوانه و آواره در پریشانی
من آباد بودم و سر سبز و پر طراوت
ولی اکنون خرابه ای رو به ویرانی
هر آنچه که به قیمت جان خریده بودم
چه ارزان فروختم من به آسانی
من از طلوع پر نور خورشید آمدم
غروب کردم دراین بن بست ظلمانی
دیگر از مناره هایمسجد قلبم نمی آید
بانگ ناله های دلسوز روحانی
رو به خاموشی قدم بر می دارم ولی
در تاریکی شب رو به مرگ پنهانی

?
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385 ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط
شعیب |
پیوند |