ضیافت شام من امشب ..امشب چه غریبانه است وقتی اطاقم هنوز بوی نفس های تو را میدهد
لعنت بر این سکوت مرگبار تنهایی من که بی گمان لحظه جان دادن مرا انتظار میکشد.تو از خلوت آیینه ها با چه رمزی عبور میکنی که انعکاس قدمهایت مرا صدا میزند
آه و باز هم آه ....عجب که این سایه منست که در این خلوت شب به تنهاییم نیشخند میزند
روبروی من صندلی تنهایی نشسته که روزگاری همدم لحظه های بیقراری من بر آن تکیه میزدو از آن گوشه چشمش هزاران قصه برایم میگفت تا خواب پرده سنگینش را بر چشمان من میکشید
باز آفتاب بر چشمانم خنجر میکشد ومن می فهمم که تو سالها در آن حادثه تلخ جاده هراز رفته ای ومن چند سالیست که تنهایم
لعنت بر این تنهایی
?
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط
شعیب |
پیوند |