تبليغاتX
ندای شعیب
 
ندای شعیب

 

تو شهرمون یه سایس

یه سایه مسافر

که اسمشو گذاشتن

غریبه ها مهاجر

مهاجر شهر ما

دل به کسی نمیده

خسته ازاین زمونس

جونش به لب رسیده

میخواد بره از اینجا

ولی خبر نداره

جایی براش نمونده

تو شهر بی ستاره

یکی میگه مهاجر

دل به کسی سپرده

حالش بزاش خرابه

ولی هنوز نمرده

یکی میگه بعیده

دل به کسی ببنده

حرف بزنه با کسی

یاکه بروش بخنده

من موندمویه سایه

یه سایه ءغریبه

نمی دونم چی میشه

عاقبتش عجیبه

? نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
 
درباره ما
وبلاگ
نوشته های پیشین
پیوندها