دراین سراناشناسی مراجارمی زند
دیوانه وار مشت به دیوار می زند
من خوابمو در من توانی نیست
ناجوانمردانه به خوابم خار می زند
سکوت شبم را شکسته است
انکس که فریاد نابه هنجار می زند
می کشانداین پیکرازرده خاطر را
به صلیبی بر کشیده از چوب سپیدار می زند
گاهی به نوازش این روح خسته ام
غریبانه چنگی بر تن تار میزند
شگفتم که این ناکس ناشناس
از چه رو اینهمه دست به آزار می زند
?
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط
شعیب |
پیوند |