تبليغاتX
ندای شعیب
 
ندای شعیب

 
آفتاب من

ندای من هر روز از شرق طلوع میکنددرست همان لحظه که من از غرب غروب میکنم

آن لحظه که شما مارا باهم ببینید نمی دانم کسوف شده است یا خسوف

سایه ءسنگین او بر تن نحیف من می افتد یا سایهءمن از تابش سوزناک بزرگیش به خود می بالد

او آنقدر بزرگ است که تمام ستاره هایم رایکجا به او تقدیم میکنم شاید بر این دل شکسته ءشب نوری از آن اسمان بیکرانش بتابد

ندای من دست نیافتنی تر از آنست که تو فکر میکنی

? نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط  شعیب | پیوند |
 
درباره ما
وبلاگ
نوشته های پیشین
پیوندها